تبليغاتX
روز نت

روز نت

سلام پسر شرقي / سپيدي موهايت را باور ندارم / تو در غربت 72 ساله شدي / و ما غريبانه / در کوچه هاي باريک عشق / يکه سوار تنهايت را جست وجو مي کنيم

ياران هواخواهت / از نفس افتادگان دلير زمانه اند / احمدرضا همه آن سال ها را / در «روزنامه شيشه يي» مي بيند / او در «وقت خوب مصائب» / سفيدي اسب را مي گريد

سوگنامه «قيصر» را / در آخر شاهنامه ببين، / پنجه خونين رضا / در پرده سفيد تراس سينما خشکيده / داش آکل شيدايت / مي ناب عشق را / قلندرانه سرکشيد / تا در درازناي شب / راهي فصل ستيز باشد

مسعود را مي شناسي؟ / تک سواران خسته اش / قافيه را در باد گم کرده اند / «جسدهاي شيشه يي» او / زخم خورده عقل سرخند / رفقايت / غزل خداحافظي را خواندند و / جان کندن علي خوش دست را نديدند

- - -

در «بلوار دل هاي شکسته» / کودکانه هايت را به يادآور / سينما رکس / ميزبان تو

و همه بچه هاي کوچه دلگشاست / بهرام، احمدرضا، مسعود، پرويز، جمشيد...

و تو دل سپرده در کنار «سبز پري» / بيا رديف جلو / تا روياهايمان را تقسيم کنيم / با / صاعقه، زïرو، خنجر مقدس، شزم، ناخداي نيمه شب، بلاي جان نازي... / شما باهم قد کشيديد / ريوبراوو، جويندگان، الدورادو، دليجان، سرگيجه، سامورايي، جاده، کلمانتين عزيزم، صلوه ظهر، تريستانا

پيشکش شما / و / صفحه آخر «فردوسي» و «سپيد و سياه» و جدول ستاره ها / سهم ما / چه عاشقانه گفتي / پيرمرد چشم ما بود* / و سوگنامه اش را کنار «صف طويل خاکستري» خواندي / دره او چه سرسبز بود

سالگرد تولدت را / با همه حضار دل خسته / و رفتگان دل شکسته / در «ايستگاه آبشار» جشن گرفته ايم / همراه و رخ به رخ با / بهرام ري پور، احمدرضا احمدي، مسعود کيميايي، خسرو اتابکي، پرويز نوري، اکبر خالقي راد، جمال اميد، جمشيد ارجمند، داريوش شادمان، عماد عاطفي، ذبيح عشقام، سهيل و برادرانش و ... هوشنگ گلمکاني

اينجا کجاست؟ / ايستگاه آخر دو نسل / که «سينما» نقطه وصلشان بود / بيا ماندن را باور کنيم / توي يه عکس دسته جمعي / که بياد تو سينه ديوار

 جان فورد / ترجمه جواد طوسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

این روزها هم تهران مثل همه روزهای دیگر نفس می کشد...گاهی آسان و گاهی به سختی . دوباره همه چیز عادی و تکراری شد و تو برای مردم تنها آگهی روی دیوار و صفحات روزنامه شدی . همه از کنار حجله ات رد می شوند...گاهی نگاهی به حجله روشنت می اندازند و گاهی نه . اما تو در قاب عکست همیشه به آنها می خندی ، حتی به آنان که تو را نمی بینند ، شاید هم نمی خواهند که...!

 اما اینجا هنوز نمی توان نفس کشید . اینجا نمی توان از مقابل عکس خندانت رد شد ، نگاه کرد و اشکی نریخت . اینجا هنوز صندلی ات خالی است ، کسی توان نشستن بر آن را ندارد .

هر روز صبح که از میان دود و دم ترافیک به تحریریه می رسیم ، مثل همیشه منتظر دیدنت هستیم...ما می رسیم و تو نیستی . هر بار که در باز می شود ، منتظر دیدنت هستیم با لبخندی بر لب ، گزارشی در دست یا شوقی در نگاه برای دیدن آانها که سوژه دوربینت کرده ای . کار تمام می شود... ما می رویم و تو نمی آیی . تو هیچ وقت نمی آایی و این باورمان نمی شود .

 این روزها تنها اخباری که با دلمان پیگیری می کنیم وگوش به زنگ شنیدنش هستیم ، اخبار مربوط به رفتن توست . به خاطر می آورم هیوا گفته بود: " تمام رفته ها بازمی گردند...و به همین دلیل است که درها باز و بسته می شوند ." ! شاید به همین دلیل است که لنگه های در تحریریه هم با ما به انتظار تو نشسته است ؛ با آن که آمدم و دیدمت و به دست خاک سپردمت... اما هنوزهم منتظرم ، هنوزمی گویم می آیی .

دلتنگ که می شوم با خود می گویم برای برنامه خبری چند روزی به سفر رفته ... چقدر طولانی است این بار ماموریت تو ! هر نشست مطبوعاتی و برنامه خبری که می روم به صندلی ها نگاه نمی کنم تا نبینم تو نیستی تا با برق همیشگی نگاهت کنجکاوانه به کسی که بر صندلی قرمز تکیه زده بنگری و سوال بپرسی...بپرسی و جواب نگیری .

چقدراز سوال بی جواب بیزار بودی و حالا رفتنت سوال بی جوابی شد ه که بر چشم های ما سنگینی می کند ؛ چشم ها می بارد اما هنوز سوال ها بی جواب است...

شنیده ام دلبند شیرینت بی تابی تو را می کند ، چشمان او هم می بارد ، ولی تو هنوزهم سوال بی جوابی...

آسمان ابری چشمان مادرت هرگز باز نمی شود ، اما تو باز هم سوال بی جوابی...

پدرت اما دیگر نمی بارد ،  دیگر قطره اشکی نمانده که ببارد ....ولی تو هنوز سوال بی جوابی .

این تو بودی که می گفتی هر سوالی جوابی دارد ، امروز پنهان بماند فردا آشکار می شود . می خندیدی و با پیروزی می گفتی :" خورشید که همیشه زیر ابر نمی ماند "... تو چه ؟ بگو تو کی از زیر ابرها بیرون می آیی ؟!

به یاد داری آن روزها را که دلت شکسته بود از محرومیت آنان که در جنوب شهر دیده بودی ؟ آن روزها که آتشی رفت ؟ آان روز که خبر کودک آازاری در مشهد را خوانده بودی ؟ آن روز که ممیز در بستر بیماری جان سپرد و نوزری در بیمارستان بستری شد ؟ آن روز که آن هواپیما در کن سقوط کرد... انفجار قطار ها را در مسیر مشهد به یاد داری ؟ چه روزهایی که با دل شکسته پشت میز نشستی ! عکس ها را دیدی و باریدی ... نشستی و نوشتی و باریدی ، اما هیچ کس جز ما که کنارت می نشستیم بارش ابرهای آسمان چشمانت را ندید و نگرانی ات را برای چه می شود ها ، آشفتگی ات را برای چرا ها و خشمت را برای نگفتن ها... !

حالا این روزها باز هم کسی بارش چشمان ما را نمی بیند که می نشینیم و از نبودنت می نویسیم و از بی جواب ماندنت... از قامتی که سوخته بود و کسی نمی شناخت. تو بودی ! ما که می شناسیمت ؛ از دست های پر قدرتت که قلم می گرفت و می نوشت و کسی نمی توانست باور کند آن دست هایی که تنها حلقه طلایی به آان مانده بود و نه گوشت و پوست ، دست تو باشد...اما ما می شناختیم . از چشمهایی که با مردم می خندید و حالا روی زمین بود و کسی نمی دانست چشمان توست ....ما که می دانستیم . از قلبی که عاشقانه می تپید و از آن تنها دود و ته مانده سوخته ای بیش نمانده بود. از تو ، تویی که هنوز بین ما زنده ای .

آن روزها که پر تلاش و پر طراوت از راه می رسیدی و با هیجان روزنا مه ها را ورق می زدی ، تیتر ها را می خواندی و تجزیه و تحلیل می کردی ،آن روزها که لیوان چای به دست سر میزها می آمدی و با شوخی و مزاح سعی می کردی از خستگی ما کم کنی ،آن روزها که گوشی تلفن از دستت نمی افتاد تا به خط قرمز برسی ، آن روزها که با سردبیر در مورد گزارشت بحث می کردی...حتی لحظه ای فکر نمی کردم امروز برای نبودنت بنویسم و بی جواب ماندنت . اما انگار دیگر باید همه ما باور کنیم که باید روزی برای یکدیگر بنویسیم .

شما... ! اگر شما روزی پشت میز نشستید تا برای من بنویسید لطفا به خاطر داشته باشید بنویسید نیمه آذر چه بر همه ما رسانه ای ها گذشت . لطفا بنویسید نیمه آذر 84 میان آهن پاره های سوخته ، گل و لای و خرابه های شهرک توحید یکی یکی بدن های خونی و تکه تکه شده سوخته ای را بیرون کشیدیم و تصویر آن روز هیچ گاه از ذهنمان پاک نشد . بنویسید آن روز ،  تنها صدایی که از تحریریه ها شنیده می شد هق هق گریه بود . بنویسید کشته شدن آنها که اول دوست و بعد همکارمان بودند ، هیچ گاه پشت آگهی های ترحیم روزنامه ها و دیوارهای شهر از یاد نرفت...بنویسید حقیقت هیچگاه پشت ابر نمی ماند !

نیمه آذر سال ۸۴

شبنم کهن چی

 

یادداشت اقدس قلی زاده را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

دریاچه نمک مرنجاب

سرگذشت ما هفتاد نفر غریبه و آشنا ، زمانی به هم گره خورد که اتوبوس ما ، تهران ، شهر همیشه بیداررا ساعت 10 ونیم پنج شنبه شب – 8 آذر ماه – ترک کرد .

اولین استراحتگاه گروه هفتاد نفره ما ، قبل از شهر قم بود ؛ چند رستوران به هم چسبیده کنار پمپ بنزین . صدای رادیو تنها صدایی بود که روی صندلی ها و میزهای خالی این رستوران ها جا خوش کرده بود . پس از این استراحتگاه تا 15 کیلومتری قم تنها چشم انداز ما تاریکی بود و تنها تکان ، ناشی از له کردن ترک های جاده و تنها صدا ، ناله گاه و بیگاه هنرپیشه ای در تلویزیون کوچک مینی بوس واین فقط فاصله اندک بین صندلی ها بود که خواب سبک ما را به بیداری می کشاند .

دورتر از جاده ای که ما را به قم می رساند ، سوسوی چراغ ها نشان از سفره پهن شده شامی در اتاقی کوچک داشت ، یا شب نشینی رو به پایانی. شاید هم مادری برای کودکی که روی پاهایش به این سو و آن سو می رفت لالایی می خواند یا چشمی عاشقانه ، بهانه نگاه گرمی را می گرفت...خوابی آشفته می شد و شاید کسی به استقبال رویا می رفت . از جاده تاریک که به آبادی ای در دور دست نگاه  کنی ، هر چراغ یعنی خاطره آدم های زنده ای که آهسته آهسته شکل می گیرد .

از قم تا کاشان راه درازی نبود .

کاشان خواب بود که رسیدیم : ساعت از 2 شب گذشته بود .از ابتدای شهر هر چه به سمت شهرداری پیش می رفتیم ، خیابان ها تمیزتر و میدان ها زیباتر می شد . از تمام شهر خواب زده کاشان ، پارک جنگلی با کاج های سبز بلند ، تنها چیزی بود که در خاطرم ماند.

از کاشان به آران و بیدگل رفتیم تا با پشت سر گذاشتن ساختمان ها ، ماشین ها ، روشنایی چراغ ها ، آب آشامیدنی ، وسایل ارتباطی و هر جلوه ای از تکنولوژی به سمت کویر پیش برویم .

مینی بوس های قدیمی و راننده های محلی تنها چشم انتظاران ما هفتاد نفر بودند . نزدیک 3 صبح بود که اتوبوس و مینی بوس مجهز به بخاری و تلویزیون و صندلی های راحت را با بنز های قدیمی بی بخاری با پنجره ها و صندلی های کوچک عوض کردیم تا آران و بیدگل را به مقصد کویر ترک کنیم .

راهی که راننده های محلی برای رفتن به کویر مرنجاب انتخاب کردند ، جاده ای بود که از کنار امامزاده هلال ابن علی می گذشت . امامزاده ای که آخرین توقف گاه ما در شهر محسوب می شد ؛ صحنی بزرگ که میزبان باد شبگرد بود و حوضی پر آب که تصویر لرزانی از گنبد کاشی کاری شده را زیر نور سبز مناره های بلندش به نمایش گذاشته بود .

از کنار امامزاده تا دل کویر و دریاچه نمک 35 کیلومتر جاده خاکی بود که به ما دو ساعت وقت می داد تا به دوراهی دریاچه برسیم ؛ دو ساعت برای دیدن شن ها زیر نور ماه ، برای دیدن بوته های گون ، درخت های گز، بوته هاي درمنه، خارشتر،اسپند، کاروان کش، تاغ و بوته هاي خشک قيچ که گهگاهی زیر نور چراغ مینی بوس ها می رفتند و چشم به چشم ما می دوختند ، دو ساعت برای دیدن تا محو شدن تپه های شنی و درختچه ها و بوته در دل تاریکی . آنجا بود که فهمیدم هر بوته گون در دل تاریکی شب ، چشم غمگین و وحشت زده ای است که هر لحظه ، انتظار می زاید .

از 5 صبح گذشته بود که مینی بوس ها نگه داشتند و ما مثل نقطه های سیاهی ، روی شن های نرم کویر پخش شدیم تا پایه دوربین هایمان را علم کنیم و منتظر آفتاب بمانیم تا آرام و آهسته مهربانی طلایی اش را روی کویر پهن کند ؛ کویر ، این تکه جدا افتاده ، دور انداخته شده ، به دور از ساخته های دست بشر...تنها تکه بکر خاک از زمان خلقت زمین تا امروز و همیشه .

وقتی نفس بریده از بالا رفتن از تپه های شنی و سرمایی که ارمغان باد کویر در سحرگاه بود ، روی تیغ شنی تپه ایستاده باشی و پولک نارنجی آفتاب از پس شن ها بالا بیاید ،  تو هم که باشی فراموش می کنی چقدر سردت است ، چقدر خسته ای و نزدیک به 7 ساعت راه آمده ای تا اینجا برسی .

آفتاب که روی شن ها پهن شد فهمیدیم در فاصله 12 کیلومتری شرق کاروانسرای مرنجاب هستیم جایی که  حاشیه غربی تپه‌های شن روان تا دور دست به سمت شرق گسترده شده ؛ تپه هایی که به "رمل" معروفند .

طلوع که کامل شد ما به سمت کاروانسرای مرنجاب به راه افتادیم ؛ كاروانسرايي كه در مسير راه ابريشم قرار دارد و كاروان‌ها براي سفر به خراسان، اصفهان، ري و بالعكس از اين مسير مي‌گذشتند.

جسته و گریخته شنیده ام كه شاه عباس با وجود ايجاد كاروانسرا و قلعه‌هاي متعدد در سراسر كشور، در اين منطقه تأسيسات دفاعي تعبيه نكرده بود. حمله ازبك‌ها و افغان‌ها از طريق درياچه نمك و پيشروي آنها تا به كاشان و اصفهان، شاه عباس را به صرافت انداخت تا در سال ١٠١٢ قمري سريعاً يك پايگاه نظامي در اين منطقه ايجاد كند و جلوي تهديد را بگيرد بالاي كاروانسرا به شكل سنگرهاي ديدباني درست شده است  و زماني ٥٠٠ پاسدار مسلح در قلعه حضور داشتند و امنيت عبور كالا از چين به اروپا و بالعكس را در اين منطقه تأمين مي‌كرد.

اگر بخواهم دقیق تر بگویم كاروانسراي مرنجاب در موقعيت جغرافیایی ’٧و‏‎‎ ْ٣٤ عرض جغرافيايي و ’٤٨و ْ‏٥١ طول جغرافيايي، در ارتفاع ٨١٠ متري از سطح درياي آزاد در حاشيه جنوبي درياچه قم و دقيق‌تر در ٥٠ كيلومتري شمال شرق مركز شهرستان‌هاي آران و بيدگل قرار دارد. این کاروانسرا به‌شکل قلعه ای مربع شكل ساخته شده است و 6 برج در دیوارهای آن تعبیه شده است. ابعاد حیاط 30×20 متر است و چندین اتاق و شاه نشین به دور آن قرار دارند.

ما بیرون از کاروانسرا در کنار حوضچه ای که از آب شور و شیرین پر می شود اتراق کردیم  و بعد از صرف صبحانه مشغول عکاسی از کاروانسرایی شدیم که به دست فراموشی سپرده شده بود . تنها چیزی که نشان می داد این کاروانسرا در فهرست میراث فرهنگی به ثبت رسیده ، یک تکه کاغذ روی در کاروانسرا بود که ساعات بازدید را نشان می داد : 8 صبح تا 12 ظهر ، 13 تا 18 عصر .

پس از بازدید از کاروانسرای مرنجاب به سمت دریاچه نمک به راه افتادیم . این دریاچه از غرب به کوه‌های سفید‌آب و سیاه کوه  و منطقه پارک ملی کویر , از شمال و غرب به کویر مسیله و از جنوب به کویر مرنجاب و بند ریگ محدود است .وسعت  دریاچه نمک مرنجاب حدود  647 کیلومتر مربع و زمین این دریاچه پوشیده از رسوبات نمک است که بر اثر انباشته شدن سیلابها و آبهای سطحی در طول قرنها پدید آمده است.

مینی بوس های ما روی دریاچه به حرکت در آمدند تا به جایی رسیدیم که از هر طرف نگاه می کردیم کندوهای نمک بود و افق که زمین را با آسمان آبی پیوند می داد . اگر می گویم کندوی نمک به این دلیل است که تبخیر شدن آب و متصاعد شدن گاز از دریاچه باعث شده بود بلورهای نمک با اشکال هندسی شکل بگیرند و زمین شکل کندو به خود بگیرد ؛ کندوی نمک .

از ظهر گذشته بود که دریاچه نمک را با همه زیبایی ترک کردیم تا آخرین مناظر بکر کویر را از پنجره چشمی دوربین ببینیم و ثبت کنیم .

بعد از دریاچه نمک ، تپه های ماسه ای ، زیبا ترین طبیعتی بود که در سفر یک روزه به کویر مرنجاب دیدم . اینجا از هر سو افق گسترده است و تنهایی ، تنها واژه ای است که هر دم معنا می شود.

نزدیک 3 بعد از ظهر بود که ما کویر را با آرامش وصف ناشدنی اش تنها گذاشتیم ؛ کویر و کاروانسرا و آب شور و شیرین و کندوی نمک و ماسه های روان را ترک کردیم . به آران و بیدگل بازگشتیم ؛ دوباره صندلی های راحت ، دوباره زنگ های موبایل ، دوباره بخاری ، دوباره آب آشامیدنی ، دوباره تلویزیون ، دوباره کاشان ، دوباره قم ، دوباره تهران...تهران ، این شهرهمیشه بیدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

هر وقت خبر بازداشت همکاری را می شنوم نوشتن گلایه ها و دردهای دلم مثل خوره به جانم می افتد...چقدر نوشتیم برای رضا ها و ولی زاده ها و مریم ها و سهیل ها...هیچ اتفاقی هم نمی افتد . اینجا نوشتن مثل بلند حرف زدن توی دل آدم هاست که کسی نمی شنوه.
محمد آقازاده نوشته... درباره بازداشت مدیر سایت بازنگار که همیشه فکر می کنم مثل خانه خودم هست .

رضا ولی زاده من در دلم بلند حرف می زنم...کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

مدير عامل كارخانجات مخابراتي روز گذشته بعد از كلي گلايه از گمرك كه اجناس اونها رو ترخيص نمي كنه اعلام كرد تاخير در ورود گوشي ها به بازار به خاطر سخت گيري گمرك است . همچنين خبر داد آمادگي توليد چهار مدل جديد گوشي تلفن همراه رو داره . اينجا ذكر چند نكته ضروري است 
الف - به شما گفتن موبايل توليد كنيد به كردم گفتن لبخند بزنيد شما مقابل دوربين مخفي قرار گرفته ايد
ب - از تعرفه CKDو SKD و CBU و واردات و سختي كار و خريد تجهيزات و مذاكره با شركت هاي خارجي و...كه بگذريم بالاخره يه وقتي هم نوبت گمرك مي شه ديگه
ج - كاش لو نمي داديد موبايل جديد مي زنيد حالا نوكيا و موتورولا و سوني اريكسون يه برنامه جديدتر مي ريزن
د - اين باعث افتخار كه به زودي كفترها با موبايل وطني از اون بالا ميان.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

از اونجا که من معتاد ستون جنگ سرد ابراهیم رها بودم و حالا این ستون تعطیل شده...خودم دست به کار شدم.
در چهارمین همایش تجارت الکترونیکی وزیر بازرگانی اعلام کرد : حجم تجارت الکترونیکی در ایران تا پایان سال به ۱۰۰ میلیارد تومان می رسد . وزیر ارتباطات هم گفت : صنعت مخابرات طی سال گذشته بیش از یک میلیارد دلار سرمایه خارجی جذب کرده است.
اینجا ذکر چند نکته ضروری است :
الف ـ دیدید تجارت الکترونیکی آیین نامه و قانون و امضای الکترونیکی و پرداخت الکترونیکی و این چیزها نمی خواد . جمع کنید این قرتی بازی ها رو !
ب ـ ما از طرف وزیر صنایع از وزیر ارتباطات رسما تشکر می کنیم که به آرزوی دیرینه جذب یک میلیارد دلاری سرمایه خارجی در سال جامه عمل پوشاند . کابینه احمدی نژاد رو ایول !
ج ـ وقتی می گیم ایران در صنعت مخابرات پیشرو است باور کنید. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
د ـ این همه کفتر که از اون بالا اومده رو کجا می شه نگه داشت ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  |