تبليغاتX
روز نت

روز نت

تبدیل شدن زیبایی و لطافت انسان به زشتی و سختی؛ این اتفاقی است که هر روز برای ده‌‌ها هزار نفر در دنیا مي‌‌‌افتد...انسان‌‌‌هایی که با روبه‌رو شدن با وقایع تلخ و دگرگونی‌‌‌های گریز ناپذیر...خوی انسانی و لطافت طبع خود را از دست مي‌‌‌دهند، سخت مي‌‌‌شوند و زشت تا در این دنیای بی رحم زیر دست و پا له نشوند.

این داستانی نمایشنامه‌‌‌ای از اوژن یونسکو است که فرهاد آییش این روزها بر پرده تالار اصلی تئاتر شهر اجرا مي‌‌‌کند. کافکا روزی نوشت، صبحی گرگوار از خواب بیدار شده و ناگهان دریافت، حشره‌‌‌ای شده است؛ این شد داستانی به نام مسخ. یونسکو هم نمایشنامه‌‌‌ای نوشت که دودار و ژان و دیزی...آرام آرام و با اراده خویش به کرگدن تبدیل مي‌‌‌شوند و این شد نمایشنامه کرگدن.
نمایش کرگدن داستان زندگی مردمانی است که اصالتشان در زندگی روزمره در حال رنگ باختن است. این مردمان غرق در صنعت و فلسفه بافی و رفاه و لذات انسانی، در حالی که هویت خود را از پس تظاهر به آنچه نیستند گم کرده‌‌‌اند، مي‌‌‌کوشند برای خود اصالتی نو بسازند. این داستان، بیانگر حال مردمان عصری است که اراده و نظم و قدرت، سه مشخصه دوران صنعتی شدن جوامع، جای عشق و احساسات و اصالت را گرفته. آنها مي‌‌‌کوشند، تبدیل شوند؛ با خواندن کتاب، به یک روشنفکر، با رفتن به موزه به یک فرهیخته،...و با نظم و آراستگی در پوشش به شخصیتی قابل احترام. مردمانی که احساسات را نقطه ضعف مي‌‌‌دانند و تحت سلطه نظم و اکثریت قرار گرفتن را اقتدار.
فرهاد آییش که از یک سال و نیم پیش، بعد از بازی در نمایش خانواده تت، روی صحنه حضور نداشت، نمایشنامه کرگدن را بازنویسی کرده و روی صحنه آورده است. دلیل آییش برای این بازنویسی شعاری بودن نمایشنامه و همخوانی نداشتن برخی قسمت‌‌ها با شرایط امروز جامعه بود.به این ترتیب آییش با تاکید بر مفاهیم، تنمایه طنز را هم در این نمایش بیشتر کرده است.
آنچه در نمایشنامه بازنویسی شده کرگدن، پشت بازی و گفته‌‌‌های طنزآمیز فرهاد آییش در نقش منطق دان مخفی شده، بازی تلخ کلماتی است که در عصر ما میان روشنفکران، فیلسوفان و سیاست‌‌مداران تبدیل به ابزاری برای تاثیر گذاری بر جامعه عامي ‌‌‌شده است.
کرگدن به روشنفکرانی اشاره مي‌‌‌کند که با تظاهر به روشنفکری در پی کسب قدرت هستند. این ماجرا نه تنها روشنفکران که قشرهای مختلف با منش‌‌‌های مختلف را به نمایش می‌گذارد که برای کسب قدرت یا از ترس تنها ماندن، حتی از عشق و اصالت وجودی خود هم مي‌‌‌گذرند و به اکثریت مي‌‌‌پیوندند و تغییر مي‌‌‌کنند.
نمایش کرگدن، داستان بی‌‌‌هویتی انسان‌‌ها است؛ مساله‌‌‌ای که در قرن بیست و یکم، گریبانگیر بسیاری از جوامع شده است. کرگدن با این که نیم قرن پیش و تحت تاثیر فاشیسم بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شده، اما داستان تنهایی تلخ انسان‌‌‌هایی است که امروز هم در اقلیت قرار گرفته اند و در مقابل چرخه تحولات صنعت و تکنولوژی و اطلاعات، برای حفظ اصالت و ارزش‌‌‌های درونی خود مقاومت مي‌‌‌کنند. آنها یا در انزوا باید بمانند یا رنگ ببازند.
در پرده اول نمایش، زندگی آرام و منظم و تکراری مردم به نمایش گذاشته مي‌‌‌شود که در پایان پرده در آستانه تحول قرار مي‌‌‌گیرد. پرده دوم نمایش، تغییر و دگرگونی، از آسیب پذیر‌‌‌ترین شخصیت، یعنی کارمندی ضعیف، تابع و ترسو شروع مي‌‌‌شود. شغلی که سمبل سیر تکراری و منظمي‌‌ ‌در زندگی است... تکرار یک روند منظم همیشگی. آنچه بیش از همه نظر بیننده را به خود جلب مي‌‌‌کند، جامعه‌‌‌ای است که یا در تکرارهای روزمره خود غرق شده و اعتمادی به تغییر و دگرگونی ندارد و آن را توهم مي‌‌‌پندارد، یا در چارچوب بسته تفکرات سیاسی خود راکد مانده و هر چه از خود نیست را توطئه مي‌‌‌پندارد. در میان متوهمان و سیاست‌‌مدارانی که همیشه به دنبال توطئه هستند، منطق گرایی تحصیلکرده‌‌ها در اقلیتی قرار گرفته که در نهایت قادر به مقاومت در برابر تغییر و تحولات نیست و به ناچار به اکثریت مي‌‌‌پیوندند تا شاید با در کنار قرار گرفتن به جای رو در رو ماندن، بتوانند گامي ‌‌‌بردارند.
در میان سیاست‌‌مداران، روشنفکران، بازرگانان، فیلسوفان، کاسبان، کارمندان و...تنها کسی که تبدیل نشد و اصالت وجودی‌اش را حفظ کرد، برانژه بود. تنها کسی که منتقد خویش بود و در پی اصلاح شدن. کسی که میل به مطلوب شدن داشت بی‌آنکه دنبال قدرت باشد...تنها محرکش، عشق بود. اما در نهایت این اصالت وجودی اش بود که بر عشق او پیروز شد. دیدیم که وقتی عشق برانژه از ترس انزوا و تنهایی به کرگدن‌‌ها پیوست، برانژه باقی ماند تا اصالت خود را حفظ کند. آنچه در تغییر و دگرگونی درون انسان‌‌ها در نمایش کرگدن غم‌انگیز است، بازگشت ناپذیر بودن اصالتی است که دگرگون مي‌‌‌شود. به این ترتیب یونسکو با تلخی غم انگیزی این نکته را یاد آوری مي‌‌‌کند که انسان‌‌ها با به دست آوردن قدرت، با تغییر و دگرگونی و پیشرفت، گوشه‌‌‌ای از هویت اولیه خود را از دست مي‌‌‌دهند که قابل بازگشت نخواهد بود.

در نمایش کرگدن شخصیت‌‌‌هایی که در یک جامعه بزرگ وجود دارد گنجانده شده؛ شخصیت‌‌‌هایی مغلوبه صفاتی مانند خودخواهی، خودنمایی، دورویی، جاه طلبی، خشونت، سلطه طلبی، بی منطقی، انحرافات اخلاقی، تظاهر، لذت جویی، تنبلی، بی نظمي ‌‌‌و...اینجا، انسان‌‌‌هایی با این صفات به کرگدن تبدیل مي‌‌‌شوند؛ حیوانی سر به راه که خود را با هر شرایطی تطبيق مي‌‌‌دهد، قدرتمند و در عین حال نسبت به آسیب‌‌‌هایی که به اطراف خود وارد مي‌‌‌کند بی توجه. کرگدن، تلخی تنها ماندن انسان است...در عصری که ارزش‌‌‌های اخلاقی تبدیل به کلماتی برای خودنمایی شده اند.

لينك يادداشت در صفحه نگاه سوم روزنامه دنياي اقتصاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 


از پايان نمايشگاه الكامپ، چند روزي هم گذشته. بسياري از ما روزنامه‌نگاران، طي برگزاري اين نمايشگاه يادداشت‌ها، گزارش‌ها و مصاحبه‌هاي مختلفي منتشر كرديم و همراه با كلمه «الكامپ» نوشتيم: بزرگ‌ترين رويداد آي‌تي كشور، بزرگ‌ترين نمايشگاه كامپيوتر ايران، مهم‌ترين رخداد حوزه فناوري اطلاعات و ارتباطات و ... .
برخي كه هنوز در حال و هواي چهارسال پيش به سر مي‌بردند، به مذمت چهاردهمين الكامپ و مقايسه آن با دهمين الكامپ پرداختند. برخي بعد از سه سال تحريم آن را پر رونق‌تر از سال‌هاي گذشته دانستند. عده‌اي در نوشته‌هايشان تاكيد كردند هنوز بي‌نظمي و ناهماهنگي در برگزاري نمايشگاه پابرجا است. كساني هم بودند كه تصورشان بر اين بود كه تغيير مديريت شركت سهامي نمايشگاه‌هاي بين‌المللي، اوضاع را بهتر كرده. كساني هم بودند كه مثل هميشه از پشت پرده‌ها شاكي بودند. بگذريم از اينكه قريب به اتفاق ما روزنامه‌نگاراني كه در روزنامه‌هاي حامي بخش خصوصي‌ قلم مي‌زنيم، فراموش كرديم كمي عميق‌تر به مساله تكراري اينكه چه كسي مجري باشد: دولت يا بخش خصوصي يا برگزاري نمايشگاه كاري باشد با مشاركت هر دو نگاه نكرديم. شايد هم بس كه گفتيم و نوشتيم و نشد، گذشتيم!
مخلص مقدمه‌چيني اينكه الكامپ چهاردهم آمد و رفت و تمام شد. اما به راستي، نمايشگاه براي كشوري كه در اين حوزه، صنعتي ندارد، چه سود و منفعتي دارد؟ آنچه در اين به اصطلاح «بزرگ‌ترين رويداد» به نمايش درآمد، كدام محصول داخلي بود؟ كدام نوآوري و خلاقيتي كه بتوان در سطح بين‌المللي به آن افتخار كرد؟ به غير از محصولاتي كه نمايندگي آن را شركت‌هاي ايراني بر عهده دارند، كدام توليدكننده داخلي، آخرين دستاوردهايش را به نمايشگاه معرفي كرد؟ به نظر مي‌رسد امسال هم نه صنعت به روز داخلي به نمايش در‌آمد، نه دستاورد به روز صنايع خارجي. حتي جايي براي فروش هم نبود تا رونقي به گردش مالي بازار بدهد.
هزينه سنگيني كه براي برگزاري اين به اصطلاح «بزرگ‌ترين رويداد» پرداخت مي‌شود، صرف سامان دادن به صنعت نيمه جاني به نام ‌نرم‌افزار يا برداشتن اولين گام‌ها براي داشتن صنعت سخت‌افزار مي‌شد، بهتر نبود؟ آيا بهتر است به همين راه ادامه دهيم: هر سال در يكي از پر رفت‌وآمد‌ترين نقاط پايتخت نمايشگاهي برگزار كنيم كه به مدت حداقل پنج روز،‌ترافيك سنگيني در شلوغ‌ترين ساعات روز به شهروندان تحميل مي‌كند. هر سال به حضور شركت‌هاي كوچك و بزرگ توزيع‌كننده، يا نهايتا مونتاژ‌كننده بسنده كنيم. هر سال بدون امكانات بهتر و بالا بردن كيفيت، سر در نمايشگاه بين‌المللي بنويسيم ... مين الكامپ و دل خوش داريم. هر سال كمي عقب‌تر از حتي بازارهاي جهاني، محصولات شركت‌هاي خارجي را به واسطه نمايندگي‌هاي ايرانيشان به نمايش بگذاريم و خوشحال باشيم كه عجب! گاهي هم فخر بفروشيم به همسايه كوچكمان كه اگر شما...ما هم الكامپ داريم و وعده بدهيم الكامپ ما روزي بزرگ‌ترين نمايشگاه خاورميانه خواهد شد.
به راستي دستاورد برگزاري نمايشگاه الكامپ، معرفي كدام يك از جديدترين تكنولوژي‌هاي روز دنيا بود؟ كدام شركت بزرگ خارجي تمايل حضور در اين نمايشگاه را داشت؟ كدام محصول جديد توليد داخلي، معرفي شد؟ آيا متخصصان و مديران و دست‌اندركاران اين حوزه در روزها و ساعات برگزاري نمايشگاه– كه خود جاي بحث دارد- توانستند با تكنولوژي جديدي آشنا شوند، محصول جديدي بشناسند يا شريكي بيابند؟ جز اينكه عده‌اي رفتند و بعد از گرفتن انواع خودكار و پوستر و هديه تبليغاتي و گشت زدن در غرفه‌ها، روي چمن‌هاي هنوز سبز مانده نمايشگاه نشستند و از طبيعت پاييزي نمايشگاه لذت بردند و ساعت‌ها در ‌ترافيك اتوبان و خيابان‌هاي اطراف نمايشگاه وقت تلف كردند، چه چيزي نصيب خانواده بزرگ آي‌تي كشور شد؟
هر چند يك ساله به جايي نمي‌رسيم، اما اي كاش براي برگزاري الكامپ پانزدهم، انگيزه جدي‌تري داشته باشيم...نه اينكه به تاريخي برسيم و از سر وظيفه بودجه‌اي بگيريم و چيزي برگزار كنيم به نام نمايشگاه.

لينك يادداشت در روزنامه دنياي اقتصاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 

قبل نوشت: به ياد خبرنگاران كشته شده در سقوط هواپيماي C130

قبل نوشت: يادداشت روز حادثه


راست بود. زندگی می آید و با خود همه چیز را می برد؛ عشق را، خاطرات را، درد را...هر چه را با خود روزی آورده، می برد. می برد تا چیز تازه ای بیاورد...اما من که خوب می دانم بعضی چیزها جایگزینی ندارد. مثل آدم هایی که می روند...آنها که می شناسیم...یا که نه.آنها که دوستشان داریم...یا که نه.تو را برد...دیگر نیاوردت. تو را برد، با تمام خاطراتت...تمام آنچه تو را در یادها زنده نگاه می داشت. آن روزها می گفتم برای بودن یادت، مرا نیازی به آن میز چوبی قدیمی نیست که زیر دستت بود. یا به آن لیوان لب پر که چای تلخت در آن سرد می شد. برای زنده نگه داشتن خاطره تو لازم نیست با خودکار نیمه تمام تو نوشته ام را تمام کنم.نه...نیازی نیست عکس هایت را ببینم و یادداشت های قدیمی ات را مرور کنم. من نیازی به نگه داشتن کاغذ کوچکی که عکس تو با نوار مشکی روی آن نشسته بود، ندارم. نیازی به... می گفتم زندگی مرا با خود نمی برد، بی یاد و خاطره کسانی که دوست داشته ام.

دیروز دیدم زندگی مرا برده. بی تو. بی یاد تو. بی حتی گوشه ای از آن خاطره ها. دیروز که دیدم نیمه آخرین ماه پاییز نزدیک شده و چیزی که تو را دوباره به خاطرم آورد، یک خبر بود. فراموشت کرده بودم؟ آن روز سرد و نیمه بارانی را؟ همان روز که صبحش، صدایت از لا به لای سیم ها آمده بود تا برسد به گوشم...که منتظری. که هزار بار رفته ای و آمدی، اما اینبار جور دیگری است. که دلت یک جور غریبی است. همان موقع که خنده هایت از توی گوشی میریخت توی گوش من. همان روز که ظهرش من توی ساختمان سبز مجلس بودم و تو جایی بین آهن پاره ها. همان روز نحس که هر زنگ تلفنی من و ما را هراسان به سوی خود می کشانید...هر کس که می آمد اسمی تازه با خود داشت. اسمی که می نشست میان متنی در کادری...در آن نیم تای پایین روزنامه...همان جا که هر روز خودت نگاهی به آن می نداختی مبادا نامی آشنا باشد و نبینی اش.چه روزی بود...کسی باور نمی کرد...یکی برادرش...یکی همسرش...یکی رفیقش...دوستش...تا به آنجا برسم باز هم باور نمی کردم. در آن شلوغی وقتی میان ماشین ها تند تند می آمدم، دعا می کردم نباشی. جا مانده باشی...کاش جا مانده باشی این بار. چه شب سردی بود. فراموش کرده بودم این ها را آیا؟ آن ازدحام را؟ جمعیتی که مرا می فشرد؟ یا آن سربازی که راهم نمی داد تا بیایم و ببینم تو نیستی و جا ماندی و این خیال لعنتی ام راحت شود؟ همان سرباز را می گویم که هی می گفتمش من هستم...من هم خبرنگارم...راهم بده...چند لحظه است...دوستم است...رفیقم...همکارم...دیگر چه می توانستم بگویم؟ فراموش کردم آیا؟ این که چقدر پس زده شدم و باز رفتم. این که عاقبت دستی...از جایی رسید و مرا از میان جمعیت بلند کرد.از میان آن همه فشردگی...از بین آن همه بوی سوختگی...بوی مرگ که تو را می گرفت...از من...از ما. تمام راه تا رسیدنم به تنهایی خیره بودم. جا مانده بودی حتما. شماره ات را می گرفتم...یعنی بر می داشتی...فراموش کرده بودم این همه را؟ تا چند روز شماره می گرفتم...شاید برداری و بگویی جای دیگری بودی. گم شده بودی و حالا پیدا شده ای. تا آخرین روز هم صبر کردم...همان روز که آمدم باز هم همان ساختمان سبز بهارستان. تو هم بودی...میان چند ده توی دیگری که هر کدام دیگر منی داشتند مثل من...

مرا ببخش...زندگی مرا برد با خودش...دیر به یاد آن روز سرد افتادم...آن خالی شدن...آن حفره سیاه...به یادت که آمدم دیدم بقیه را هم زندگی با خود برده...خواستم این همه فراموش شدگی را یادشان بیاورم...بگویم برگردید...بگویم روزی بود میان آهن پاره ها...اما دیگران را گویی به تمامی زندگی با خود برده. من هنوز اینجا...کنار تو...چیزهای کوچکی دارم...تکه بغضی...ذره دلتنگی ای...هنوز تو را دارم...حالا که می نویسم می بینم...کم کم دارد دردم می گیرد...کم کم زندگی دردم را بازمی گرداند...تو را به من باز می گرداند...با تمام خنده هایت...با صدای حل شده ات در جایی که نیستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  | 


روزنامه‌نگاري را هنوز نياموخته‌ام. همين اندك چيزي كه از نوشتن كلمه "روزنامه‌نگاري" هم مي‌دانم پشت ميز كلاس‌هاي دانشگاه، پاي آن تخته‌هاي سبزي كه كم كم رنگ باخت و مثل كاغذ سپيد شد، ميان بحث و جدل‌هاي اساتيد ارتباطات و شوق با هم نوشتن و با هم گفتن و با هم گوش كردن، نياموختم.

 

روزهايي كه اكثر همكاران روزنامه‌نگارم، درس ارتباطات مي‌آموختند و گزارش‌نويسي را مشق مي‌كردند، وقتي شيوه چينش تيتر و ليد ومتن را ياد مي‌گرفتند و حفظ مي‌كردند تعريف "خبر" را، من با گچ‌هاي سپيد پاي تخته‌هاي سبز دانشكده‌مان، سود و زيان را برآورد مي‌كردم، تراز اعداد را مي‌گرفتم.و از تمام آن‌چيزي كه امروز عشق‌ام شده، و نه كارم...يك اسم همراهم بود: دفتر روزنامه؛ در آن به روز مي‌نوشتم...هر چه كه در مساله‌هايمان مي‌فروختم و مي‌خريدم، تمام بدهكاري‌ام...تمام طلبي كه داشتم را ثبت مي‌كردم. بعد‌ها گمان كردم كه روزنامه‌نگاران هم، چنين مي‌كنند؛ معاملات سياسي را ثبت مي‌كنند، زيان‌هاي اقتصادي را، بدهي دولتمردان را و طلب مردم را.

 

تمام كه شد آن روزها، هر چه سود بود داديم...هر چه زيان بود انبار كرديم. خب! چه كنيم استاد، اينجا سرزمين احتكار است. شايد ما بيش از سايرين كاركشته اين احتكار كردن‌ها شده‌ايم؛ احتكار حرف‌هاي فروخورده و...

 

 اولين جايي كه روي آن نشستم بعد از صندلي پر گرد و غبار گچي‌ام در دانشكده...يك صندلي بود، پشت ميزي، ميان تحريريه‌اي كوچك. رفته بودم ترازي بگيرم، صورتي بنويسم تا ماه به ماه بگوبم آنچه روي ميز نوشته مي‌شود، به سود بوده آيا يا به زيان. اما جاي صورت و تراز و حساب اعداد و سود وزيان، آرام آرام خزيدم روي ميز و نوشتم. ده سال پيش بود استاد.

 

چون كودكي كه روزهاي ابتداي زندگيش گنگ و گيج است، اولين روزها گنگ بودم. بعد‌ها كمي دست‌ها را تكان دادم، توانستم بنشينم. اندكي بعد روي زانوهايم راه رفتم. دستم را به در و ديوار گرفتم. بلند شدم و بالاخره راه افتادم. به هر چيزي دست زدم. اشتباه كردم تا ياد بگيرم. الفبا را آموختم و تازه آن زمان بود كه فهميدم چيزي نمي‌دانم. شايد اين روزها كه ده ساله‌ام، بايد چون كودكي ده ساله، پرتوان و جست و خيز كنان، بدوم. آري ده سالگي روزهاي دويدن است، استاد.روزهاي شادابي، شكوفايي...

 

بله استاد! من ده ساله در دامان مادري كه روزهاي يكصد و هفتاد و شش سالگيش را پشت سر مي‌گذارد. بايد بسياري چيزها بياموزم، بايد بسياري چيزها بنويسم، بايد بسياري چيزها بخوانم...بخوانم. آري بخوانم. اما از چه بنويسم استاد؟ از كه بخوانم؟

 

من كه براي نوشتن به هر سو مي‌روم، ديوار بلندي است، ديوار مصلحت، ديوار ممنوعه، سانسور، شايعه، ديواري رو به درهاي بسته. هنوز آنقدر نياموخته‌ام ديوار را چگونه و از كجا بايد فرو بريزم. نمي‌دانم از كدام آجر...كدام رج بايد شروع كرد. شايد هم مي‌دانم، اما مي‌ترسم. آري استاد، اين روزها اعتراف به ترسيدن چندان سخت نيست. شايد هم چيزي براي نوشتن برايمان نگذاشته‌اند...هر چه هست، براي دانستن است؛ براي اين‌كه پشت ميز بنشيني، بخواني، بفهمي، بداني...چراغ‌ها را خاموش كني و با لباني بسته بروي. كنار مسافران در راه بنشيني، آنها گلايه كنند و پيش‌بيني كنند و آسمان و ريسمان ببافند براي تمام گرفتاري‌هايشان و تو چادر سكوت به سر بكشي و خيره به راهت بنگري. به خانه برسي و براي مادر و پدر خسته، زن و همسر، فرزند و برادر و خواهرانت، لبخند بزني و پنهان كني تلخي و سياهي را كه مي‌داني سايه‌اش هر روز تيره و تيره‌تر مي‌شود و گويي آرام و آهسته مي‌آيد تا تمام خوشبختي‌هاي كوچك خانه‌تان را ببلعد.

 

استاد، من ده ساله نوشتن نتوانم. آن روزها كه كنارت مي‌نوشتم، چقدر دوست داشتم تو هم برايمان مي‌نوشتي. روي آن تخته سپيد مضحكي كه بايد جاي نوشته‌هاي خواندني مي‌بود، اما جز قوانين داخلي رفت و آمدمان كه زنجيرمان مي‌كرد مبادا از پشت ميزهايمان برويم جايي كه بيشتر بخوانيم و بنويسيم، چيزي نبود. يا نه...گاهي گوشه اي از همان كاغذي كه صبح‌ها وقتي روي ميزمان مي‌گذاشتند. همان كاغذ بزرگي كه بوي نفت مي‌داد، كلماتش بوي تكرار و ناراستي. راستي استاد، مردمي كه اين كاغذ را دست مي‌گيرند و از بوي نفت و جوهر آن چهره در هم مي‌كشند، براي يك لحظه، يك آن ما را در ذهنشان به تصوير مي‌كشند؛ زير نورهاي سپيد سرد مهتابي نشسته، با ليواني چاي تلخ روي ميزمان...كاغذ‌هاي چرك نويس و سيگاري ناتمام و كلنجاري كه با كلمات مي‌رويم، با تلخي فروخورده‌مان؟

 

استاد، آن روزها كه در كنارت بودم كاش كمي برايمان مي‌نوشتي. شايد آنجا من از معدود كساني بودم كه گچ كلاس تو را نخورده بودم. من كه ارتباطات نخواندم...اما همه اين ده سال داشتن استاد ارتباطات مانند رويايي كه كودكي شش ساله از معلم كلاس اول ابتدايي دارد، برايم شيرين بوده. حتما براي شاگردانت زياد نوشته بودي...يك يادداشت، يا كمتر...يك نوشته كوتاه، يك سطر. كاش آن روزها مي‌خواستم برايم كمي بنويسي.

 

حالا كه ديگر ميزي كه روي آن تمرين نوشتن مي‌كنم، نزديكي ميز تو كه اين روزهاي آخر جز سيگاري خاموش و فنجان نيمه تمام چاي سرد شده‌اي و دسته كاغذ سپيدي كه در انتظار روان‌نويس و روان‌نويسي تو بود، نيست، بيشتر از هميشه دلم خواندن مي‌خواهد. دلم دستي مي‌خواهد كه به من نوشتن بياموزد...اين شايد كوتاهي من است، يا صفتي موروثي از نياكانمان، كه هميشه بعد از تمام شدن‌هاست كه افسوس چگونه تمام شدن را مي‌خوريم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شبنم کهن چی  |